افغانستان در افق تاریک؛ چگونه نبود یک روایت ملی، کشور را با بحران روبهرو ساخته است؟
افغانستان در بیش از چهار دهه گذشته همواره با جنگ، ناامنی، مداخلات خارجی، بحرانهای سیاسی و مشکلات اقتصادی روبهرو بوده است. هرچند این عوامل از مهمترین چالشهای کشور به شمار میروند، اما بحران افغانستان تنها به جنگ و ضعف حکومتها محدود نمیشود. در کنار این مشکلات، مسئله مهم دیگری نیز وجود دارد که کمتر مورد توجه قرار گرفته است و آن، نبود یک روایت ملی فراگیر است. در بسیاری از کشورهای جهان، شهروندان با وجود تفاوتهای قومی، مذهبی، زبانی و سیاسی، بر سر یک هویت و آینده مشترک به توافق رسیدهاند؛ اما در افغانستان چنین روایتی هیچگاه به گونهای شکل نگرفته که همه شهروندان خود را بخشی از آن بدانند. نبود این روایت مشترک باعث شده است که احساس تعلق ملی، اعتماد اجتماعی و همبستگی میان مردم همواره با چالش روبهرو باشد. این مقاله تلاش میکند زمینههای شکلگیری این وضعیت، عوامل تداوم آن، پیامدهای نبود روایت ملی و راههای برونرفت از این بحران را بررسی کند.
زمینه شکلگیری این وضعیت
برای درک بهتر این مسئله، باید به روند شکلگیری دولت در افغانستان نگاه کرد. از زمان تأسیس دولت توسط احمدشاه ابدالی تا حکومتهای بعدی، نظامهای سیاسی گوناگونی در کشور به وجود آمدهاند. در دوره عبدالرحمن خان، تلاش بیشتر بر تمرکز قدرت و تقویت دولت مرکزی استوار بود؛ اما این روند بیشتر از طریق اجبار و سرکوب دنبال شد تا ایجاد یک روایت ملی مشترک برای همه شهروندان. در دورههای بعدی نیز، از حکومت امانالله خان، ظاهرشاه، جمهوری داوود خان، حکومت حزب دموکراتیک خلق، مجاهدین، طالبان و جمهوری اسلامی افغانستان، هر نظام تلاش کرد برداشت خاص خود را از دولت، مشروعیت و هویت ملی ارائه کند. با وجود این تغییرات، هیچیک از این نظامها نتوانستند روایتی فراگیر ایجاد کنند که همه اقوام، زبانها و گروههای اجتماعی در آن احساس مشارکت و تعلق داشته باشند. در نتیجه، دولتسازی در افغانستان بیشتر مورد توجه قرار گرفت، اما ملتسازی و ایجاد احساس هویت مشترک میان شهروندان همواره ناقص باقی ماند.
عوامل شکلگیری و تداوم بحران
یکی از مهمترین عواملی که مانع شکلگیری یک روایت ملی فراگیر شده، تکیه حکومتهای مختلف بر منابع محدود مشروعیت بوده است. در برخی دورهها مشروعیت حکومت از سلطنت و قدرت قبیلهای سرچشمه گرفته، در برخی دیگر از ایدئولوژی سیاسی و در دورههایی نیز بر برداشت خاصی از دین استوار بوده است. به همین دلیل، روایت رسمی حکومتها بیشتر بیانگر دیدگاه یک گروه یا جریان سیاسی بوده و نتوانسته است همه شهروندان را در بر گیرد. در کنار این مسئله، جنگهای داخلی، مداخلات خارجی، رقابتهای قومی، مذهبی و زبانی، ضعف نهادهای حکومتی و نبود اعتماد اجتماعی نیز روند ملتسازی را با دشواری روبهرو ساخته است. هرچند در برخی دورهها تلاشهایی برای توسعه آموزش، تدوین قانون اساسی، گسترش نهادهای دولتی و مشارکت سیاسی صورت گرفته، اما این اقدامات نتوانستهاند به ایجاد یک هویت ملی مشترک و فراگیر منجر شوند. نویسنده همچنین تأکید میکند که اختلافها تنها ناشی از حضور یا عدم حضور دین در سیاست نبوده، بلکه برداشتهای متفاوت از دین، آموزش، حقوق شهروندی، نقش زنان و رابطه دین و دولت نیز به گسترش این شکافها دامن زده است.
پیامدهای نبود روایت ملی
نبود یک روایت ملی فراگیر پیامدهای گستردهای برای افغانستان به همراه داشته است. یکی از مهمترین پیامدها، کاهش اعتماد میان مردم و دولت و تضعیف احساس تعلق مشترک در میان شهروندان بوده است. بسیاری از گروههای قومی، مذهبی و زبانی خود را در روایت رسمی حکومتها نمایندگیشده احساس نکردهاند و همین مسئله به افزایش شکافهای اجتماعی و سیاسی انجامیده است. در نتیجه، دولتها توانستهاند ساختارهای اداری و حکومتی ایجاد کنند، اما در ملتسازی و ایجاد اعتماد عمومی موفق نبودهاند. نویسنده معتقد است که چالش اصلی افغانستان تنها اختلافهای قومی یا مذهبی نیست، بلکه ناتوانی در تبدیل این تنوع به بخشی از یک هویت ملی مشترک است. از همین رو، بحرانهای سیاسی، بیثباتی، ضعف سرمایه اجتماعی و دشواری دستیابی به صلح پایدار همچنان ادامه یافته است.
راهحلها و چشمانداز آینده
نویسنده بر این باور است که برونرفت از این بحران تنها با تغییر حکومت یا پایان جنگ امکانپذیر نیست، بلکه افغانستان به یک روایت ملی جدید و فراگیر نیاز دارد. این روایت باید بر پایه کرامت انسانی، برابری شهروندان، حاکمیت قانون، آزادی آموزش، مشارکت اجتماعی زنان، پذیرش تنوع قومی، مذهبی و فرهنگی و مشارکت همه شهروندان در سرنوشت کشور استوار باشد. همچنین، این روایت نباید بر حذف یا برتری یک گروه نسبت به گروه دیگر بنا شود، بلکه باید اعتماد متقابل، همزیستی، مسئولیتپذیری و آینده مشترک را تقویت کند. نویسنده تأکید میکند که تنها در چنین چارچوبی است که صلح دیگر صرفاً به معنای توقف جنگ یا توافق سیاسی نخواهد بود، بلکه به فرایندی برای بازسازی اعتماد اجتماعی، تقویت همبستگی ملی و ایجاد همزیستی پایدار میان همه شهروندان تبدیل خواهد شد.
نتیجهگیری
بررسی تجربه نظامهای سیاسی افغانستان نشان میدهد که این کشور بیش از آنکه از کمبود منابع یا ضعف ساختارهای حکومتی آسیب دیده باشد، از نبود یک روایت ملی فراگیر رنج برده است. هر حکومت تلاش کرده است روایت خاص خود را بر جامعه حاکم سازد، اما هیچیک نتوانستهاند هویتی مشترک ایجاد کنند که همه شهروندان، با وجود تفاوتهای قومی، مذهبی، زبانی و سیاسی، خود را در آن شریک بدانند. به همین دلیل، روند ملتسازی همواره با چالش روبهرو بوده و دستیابی به صلح و ثبات پایدار دشوار شده است.
در نهایت، آینده افغانستان زمانی روشنتر خواهد شد که روایت ملی آن بر پایه پذیرش تنوع، برابری شهروندان، اعتماد متقابل و مشارکت همگانی شکل گیرد؛ زیرا صلح پایدار تنها در سایه یک هویت مشترک و فراگیر امکانپذیر خواهد بود.
دیدگاه های بیشتر
مبارزات نفسگیر میان شهر و روستا؛ تلفیق افراطگرایی دینی چه بهایی برای افغانستان داشته است؟
برای درک بهتر این مسئله، باید به زمینههای تاریخی آن توجه کرد. افغانستان کشوری است که بخش بزرگی از جمعیت آن در مناطق روستایی زندگی کردهاند و برای سال...
جنگ تازه علیه زنان افغانستان؛ چگونه میتوان از خود دفاع کرد؟
امروزه با گسترش شبکههای اجتماعی و دسترسی گسترده مردم به اینترنت، این نوع خشونت دیگر محدود به خانه، خیابان یا محیط کار نیست، بلکه میتواند در هر لحظه...
مهاجرت معکوس چیست و چه پیامدهایی بر زندگی مهاجران دارد؟
مهاجرت معکوس در افغانستان به روند فزاینده و قابل توجه تبدیل شده است؛ روندی که در آن هزاران مهاجر پس از سالها زندگی در کشورهای میزبان، بهویژه ایران و...

